ما نيستيم كه به سراغ انديشه مي رويم انديشه است كه به سراغ ما مي آيد ما نيستيم كه به ياد مي آوريم بل هستي است كه چيزي در ما بيدار مي كند ما زبان را به كار نمي بريم بل زبان ما را به كار مي گيرد زبان ابزاري در اختيار ما نيست رويداد از آن خود كننده اي است كه امكانات عالي انساني را پيش مي كشد اين ما نيستيم كه با واژه ها بازي مي كنيم بل گوهر زبان است كه با ما بازي مي كند انسان بايد بكوشد تا به طور واقعي در زبان زندگی كند ....
هايديگربا انكار منش فاعلي انديش مند ادعاي بزرگ متافيزيك را كنار گذاشته وديگر نمي توان به او اتهام ذهن باوري و اراده باوري وغيره زد .
هايديگر: "تمامي شعرهاي يك شاعر كه به راستي در كنش شاعرانه در گير باشد شعرهاي به خانه رسيدن هستند"
ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

"با مفهوم سازي بايد جنگيد، چون چيزي است كه واقعيت دارد. ".jpg)
(مالارمه)
اشكان غفارعدلي
ني يعني تقارن، تناسب، هماهنگي و کمال و نظاير آن محدود کند، به بيان طبيعت احساسات و حالات دروني آدمي مي پرداخت. در هنر مدرن ذهنيت و مخاطب اثر هنري واجد اهميت شمرده مي شود؛ در اين دوره بيشتر با خلاقيت، تخيل و آفرينندگي سروکار داريم. در اين عصر فعاليت هنري فراگرد شهودي محسوب مي شود و واجد حقيقت خاص خويش است که از حقيقت علم جدا است. در عصر جديد هنر و زيبايي داراي منشي ذهني و دروني تلقي شد. به همين دليل بود که ذوق و قريحه مبناي اثر هنري به حساب آمد و تجربه زيباشناسانه که جنبه فردي داشت در کانون توجه قرار گرفت. از سده هفدهم به بعد هنر و زيبايي رفته رفته در حوزه معرفتي مستقلي به نام زيبايي شناسانه مورد بحث قرار گرفتند. از اين زمان به قول کانت غايت هنر، امري دروني و مستقل محسوب شد و هنگامي که به زيبايي چيزي حکم مي کنيم در واقع زيبايي را غايت و هدف قطعي معرفي مي کنيم. هنر مدرن در واقع تجربه هنري را امري مستقل و خودپايدار مي داند. به همين علت است که اوج نوآوري در هنر مدرن در برخورد انقلابي با فرم متجلي شد. در واقع مدرنيسم بر وحدت و استقلال اثر هنري تاکيد دارد. هنر مدرن را مي توان نمود و نماد تحقق شهود کانتي دانست. فيلم آينه با يوری، همان پ
سر نوجوان كه بهسختی سخن ميگويد، و تلاش او برای حرف زدن؛ آغاز میشود. او سرانجام بهكمك مربی خود، بدون هيچ مشكلی، سخن می گويد: « من میتونم حرف بزنم.» بلافاصله بعد از اين حرف اوست كه تيتراژ و همچنين موسيقی باخ، آغاز میشود. اكنون همهچيز برای تاركوفسكی فراهم است. او میتواند از خاطرات، كودكی و رنجهايش سخن بگويد. بابك احمدی در تعبيری زيبا؛ صدای يوری را وقتی میگويد « من میتونم حرف بزنم»، به نگاه چشمهايی همانند میداند كه ناگهان بينا میشوند.
فيلم آينه با فرياد از سر شادی پسری ديگر ( اين بار، پسری خردسال ) به اتمام میرسد. گويی حالا كه هنرمند از گذشته رها گشته، آينده را فرياد میزند: «خاطرات كودكی كه سالها مرا رنج میدادند به ناگاه محو شدند. سرانجام كابوس خانهای كه بيشتر سالهای كودكی من در آن سپری شده بود، از بين رفت. سالها پيش میخواستم خيلی ساده قلم را روی كاغذ بهحركت درآورده و خاطراتم را بنويسم. آن روزها هيچ بهفكر ساختن يك فيلم نبودم. بيشتر بهفكر نوشتن داستانی بودم دربارهی سالهای جنگ.» در اين حرفها تاركوفسكی از خاطراتی میگويد كه او را دچار رنج كرده بودند. از كابوسهايی كه ديگر از بين رفتهاند. فيلم آينه، تجلی همين رنجها و كابوسها ست.
ايثار هفتمين و واپسين اثر فيلم ساز فقيد روس آندري تاركوفسكي به راستي شايستگي آن را دارد تا وصيت نامة هنري اين شاعر سينما و سرايندة سرود تنهايي و جاودانگي انسان قلمداد شود . او كه در سال 1932 در خانواده اي فرهنگ دوست و اهل هنر و ادبيات زاده شد در تمامي آثارش كه هريك نگارهاي موزون از فطريترين مفاهيم الهي بشر از تنهايي و بيماري و مرگ تا عشق و ايمان و اميد به شمار ميروند با حساسيتهايي در خور به ارتقاي زيبا شناسي صوتي و تصويري سينما پرداخت و با ارجاعات گوناگون و هر لحظه به مفاخر و مصاديق والاي فلسفه ، ادبيات ، نقاشي ، معماري ، موسيقي و نمايش به واقع بياني هايي تمام و كمال از ارتباط متقابل هستي انسان با آفرينش هنري خلق كرد و در اين راه همواره انديشمندي مؤمن و معتقد به رستگاري انسان در بارگاه قدسي باقي ماند . . 
فيلم بخت كور به كارگرداني كريشكوف كيشلوفسكي 1981 است اين فيلم شايد نسبت به سه گانه رنگهاي آبي سفيد و قرمز براي عموم شناخته شده نباشد در بين فيلم هاي كيشلوفسكي فيلم هاي كوتاه مستند فرار كرده است غرب زندگي رمزوه شهروندان كارگران گرچه اشكارا فيلم ساز سياسي نبود به زودي دريافت ويژگي سياسي كشور از اين معقوله گريزي نيست سانسور فيلم كارگران باعث ترديد بيان حقيقت شد و حادثه هنگام ساختن بعنوان مدرك در حادثه جنايي فيلم داستاني هنري افزون تري مي داد بهتر به تصوير بكشد اولين فيلم هاي داستاني واقعيتهاي اجتماعي بوده با شويه مسند گونه ساخته شده فيلم هاي اخر او اين اثار اغلب تصوير گر زندگي ادمي رو به ازهلال بود بخت كور با تاكيد انتخاب عقلاني انسان و نه اجتماع .
و روز شرمساری جبرانناپذيریست. آه پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی | |||||||||
|
من خويشاوند نزديك هر انساني هستم . نه ايراني را به غير ايراني ترجيح مي دهم نه انيراني را به ايراني . من يك لر بلوچ كرد فارس ، يك فارسي زبان ترك ، يك افريقائي اروپائي استراليائي امريكائي آسيائي ام ، يك سياه پوست زردپوست سرخ پوست سفيدم كه نه تنها با خودم و ديگران كمترين مشكلي ندارم بل كه بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوستم احساس مي كنم . من انساني هستم ميان انسان هاي ديگر بر سياره ی مقدس زمين ، كه بدون ديگران معنائي ندارم . |
«فلسفه به راستى درد فراق است، اشتياقى درونى براى در خانه بودن در همه جا.» نواليس
عمل هنر، رهایی دانش از قید هوا و اراده و ترک نفس و منافع مادی آن و ارتقا به مرتبه شهود حقیقت است. مقصد علم، جهان است با اجزاء آن و مقصد هنر، جزء و فردی است که جهانی در آن نهان است. یک اثر هنری هر چه بتواند صورت افلاطونی شیء را بهتر نشان دهد، به موفقیت نزدیکتر است. به همین جهت غرض از تصویر یک شخص مطابقت محض نیست؛ بلکه غرض آن است که تا حد امکان بعضی از صفات اساسی یا کلی انسان را عرضه بدارد. در ادبیات نیز نمایش صفات فردی ( با قطع نظر از صفات دیگر ) به نسبت تجسم مثال و نمونه کلی طبقه آن فرد ، اهمیت بیشتر پیدا می کند؛ نظیر فاوست، دون کیشوت و ... .
در دومین دورهٔ حرفهٔ زندگیاش، سارتر بهعنوان روشنفکری فعال از نظر سیاسی شناخته میشد. سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز بهطور رسمی به عضویت حزب کمونیست درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایدههای اگزیستانسیالیستیاش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشتاش را تعیین کند. وی همچنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند.
در سال ۱۹۶۴ سارتر برندهٔ جایزهٔ ادبی جایزه نوبل ادبیات شد ولی از پذیرفتن آن امتناع ورزید. در همین سال، رئیس سازمانی شد به نام دفاع از زندانیان سیاسی ایران که کارش تا پیروزی انقلاب ۱۹۷۹ ادامه داشت.
سارتر در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت. خاکستر او در گورستانی در پاریس به خاک سپرده شد. پس از مرگ سارتر، سیمون دوبووار کتابی با نام مراسم وداع در مورد مرگ وی نوشت.
ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن با دیگران زیستن به حساب ایشان
گفتن که من اینچنینم
ساده است چگونه می زییم باری زیستن سخت ساده است
پیچیده نیز هم
درختی زیبا شد
درختی ش کس ت
نه آدمم نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هربار می افتم
دو تیکه می شوم
نیمی را باد می برد
نیمی را مردی که نمی شناسم
وی در نوشته ها و مصاحیه های گوناگون"deconstruction را تعریف ناپذیر دانسته و آن را گونه ای رمزآمیزو عرفانی "تجربه امر محال"تلقی کرده است.تاریخ فلسفه چیزی نیست جز رشته ای از کوشش های مکرر و عبث برای یافتن به معیارهایی که بتواند پایه و اساسی برای روشنی معنا باشد.ولی هدف "deconstructionبرآشفتن رویای عقل در رسیدن به درک قطعی و نهایی حقیقت و معنای اولیه است.
مشکل پیش روی "deconstruction
"deconstruction دریدا باید پاسخی برای این پرسش داشته باشد که چه گونه میتوان تمامی معنا بخشیدن ها را که در "لوگوس"ریشه دارند ـ به ویژه حقیقت را ــ به دست "deconstructionسپرد بی آن که این کوشش خود گونه ای معنا بخشیدن باشد.
امروز ما هم قدم در دنیای مجازی شما گذاشتیم.راستش وبلاگ نویس خوبی نیستم. ولی سعی می کنم که بعدا بهتر شود
اگر کم و کاستی پیش آمد به برزگیتون این حقیر رو ببخشید.