تبليغاتX
فرورانه

ما نيستيم كه به سراغ انديشه مي رويم انديشه است كه به سراغ ما مي آيد ما نيستيم كه به ياد مي آوريم بل هستي است كه چيزي در ما بيدار مي كند ما زبان را به كار نمي بريم بل زبان ما را به كار مي گيرد زبان ابزاري در اختيار ما نيست رويداد از آن خود كننده اي است كه امكانات عالي انساني را پيش مي كشد  اين ما نيستيم كه با وا‍‍ژه ها بازي مي كنيم  بل گوهر زبان است كه با ما بازي مي كند  انسان بايد بكوشد تا به طور واقعي در زبان زندگی كند  ....

     هايديگربا انكار منش فاعلي انديش مند ادعاي بزرگ متافيزيك را كنار گذاشته  وديگر نمي توان به او اتهام ذهن باوري و اراده باوري وغيره زد .

 

هايديگر:  "تمامي شعرهاي يك شاعر كه به راستي در كنش شاعرانه در گير باشد شعرهاي به خانه رسيدن  هستند"

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/26ساعت 22:51 توسط موسی زاده |

 

           مرداد

ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/20ساعت 21:10 توسط موسی زاده |



یک اثر نقاشی مینمال عمومآ از اشکال ساده هندسی تشکیل شده است که در آن تعداد بسیار محدودی رنگ مشاهده می شود. به نمونه ای از کارهای مارک روتکو (Mark Rothko) از صاحب سبکهای این هنر که در شکل اول آورده شده است توجه کنید. او می گوید :

"من یک نقاش آبستره (Abstract) نیستم و علاقه ای به ارتباط میان رنگها و شکلها ندارم. تنها چیزی که برای من مهم است بیان احساسات ساده و اولیه انسان در رابطه با سرنوشت، بدبختی، شادی و ... است؛ نقاشی باید معجزه آسا باشد .                                                                                                                                                                                     مینیمالیسم پا را فراتر از هنر گذاشته و حتی فلسفه را نیز تحت الشعاع خود قرار داده است. مینیمالیسم در فلسفه معتقد است که معدود نیازهای انسانی برای زندگی کافی است و افرادی که پیرو اینگونه تفکری هستند در سادگی زندگی می کنند و ساده تر از دیگران می توانند خود را خوشبخت احساس کنند.

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/20ساعت 17:55 توسط موسی زاده |



"با مفهوم سازي بايد جنگيد، چون چيزي است كه واقعيت دارد. "پینوکیو
(مالارمه)


‌‌با شكست نظامِ"تقابل‌هاي دو تايي"، راه براي خودنمايي گسترده نامتعين معاني در نمايش"پينوكيو" باز مي‌شود. به تعبيري رهايي از بند حتميتِ معنايي و تلاش براي بن فكني در ساحت ساختارهاي محتوم متني و اجرايي، به نحوي كه نوعي گريز از مركز را در ساحت معنا به نمايش بگذارد، عمده‌ترين دستاورد نمايش"پينوكيو" به شمار مي‌رود. در اين رويكرد، به هم ريختن تقابل‌هاي دو تايي، موجد تكثر معاني و موجب شكست كامل نظام"تك معنايي" مي‌شود و طرفه آن كه در اين راستا، انتخاب"پينوكيو" به عنوان شخصيت محوري نمايش و نحوه مواجهه او با ديگر شخصيت‌ها در طول سفر، مهمترين نقش را در جهت دستيابي به مقصود"گريز از مركز "و عدم قطعيت معاني و فروپاشي باورهاي رايج تماشاگر ايفا مي‌كند.
مفهوم تقابل‌هاي دو تايي، ناظر بر زوج‌هاي معنايي متقابلي است كه غالباً در يك رابطه سلبي و ايجابي با يكديگر قرار دارند و از اين رو گستره‌اي از مفاهيم تعيين شده‌اي را كه معيار و ملاك شناخت انسان محسوب مي‌شوند، در برمي‌گيرد.                                                                                                          

                              اشكان غفارعدلي

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/20ساعت 17:36 توسط موسی زاده |

در هنر مدرن، زيبايي هنري بر زيبايي طبيعي تقدم دارد. از دوره رنسانس به بعد هنر پيش از آنکه خود را به مقايسه افلاطوني يعني تقارن، تناسب، هماهنگي و کمال و نظاير آن محدود کند، به بيان طبيعت احساسات و حالات دروني آدمي مي پرداخت. در هنر مدرن ذهنيت و مخاطب اثر هنري واجد اهميت شمرده مي شود؛ در اين دوره بيشتر با خلاقيت، تخيل و آفرينندگي سروکار داريم. در اين عصر فعاليت هنري فراگرد شهودي محسوب مي شود و واجد حقيقت خاص خويش است که از حقيقت علم جدا است. در عصر جديد هنر و زيبايي داراي منشي ذهني و دروني تلقي شد. به همين دليل بود که ذوق و قريحه مبناي اثر هنري به حساب آمد و تجربه زيباشناسانه که جنبه فردي داشت در کانون توجه قرار گرفت. از سده هفدهم به بعد هنر و زيبايي رفته رفته در حوزه معرفتي مستقلي به نام زيبايي شناسانه مورد بحث قرار گرفتند. از اين زمان به قول کانت غايت هنر، امري دروني و مستقل محسوب شد و هنگامي که به زيبايي چيزي حکم مي کنيم در واقع زيبايي را غايت و هدف قطعي معرفي مي کنيم. هنر مدرن در واقع تجربه هنري را امري مستقل و خودپايدار مي داند. به همين علت است که اوج نوآوري در هنر مدرن در برخورد انقلابي با فرم متجلي شد. در واقع مدرنيسم بر وحدت و استقلال اثر هنري تاکيد دارد. هنر مدرن را مي توان نمود و نماد تحقق شهود کانتي دانست.

اما در هنر پسامدرن بر کثرت گرايي و نداشتن استقلال اثر تکيه مي شود. يکي از ويژگي هاي رويکرد پسامدرن به هنر اين است که امور غيرهنري را مد نظر قرار مي دهد و امور اجتماعي و سياسي را در هنر بازتاب مي دهد. به نوعي ساختار دانايي، خود را از طريق هنرمند در آثار هنري جاري مي سازد. در اين دوره هنر نه خلق شده هنرمند بلکه فرآورده و محصول زبان و گفتمان است که از طريق هنرمند ظهور کرده است. به عبارت ديگر سوژه شناساي انسان در عصر مدرن خود مخلوق گفتمان و زبان است. و فقط رابطي است که گفتمان يا اپيستمه عصر خود را بروز مي دهد.
+ نوشته شده در شنبه 1386/05/20ساعت 17:18 توسط موسی زاده |

 فيلم آينه با يوری، همان پتارکوفسکی و خواهرشسر نوجوان كه به‌سختی سخن مي‌گويد، و تلاش او برای حرف زدن؛ آغاز می‌شود. او سرانجام به‌كمك مربی خود، بدون هيچ مشكلی، سخن می گويد: « من می‌تونم حرف‌ بزنم.» بلافاصله بعد از اين حرف اوست كه تيتراژ و همچنين موسيقی باخ، آغاز می‌شود. اكنون همه‌چيز برای تاركوفسكی فراهم است. او می‌تواند از خاطرات، كودكی و رنج‌هايش سخن بگويد. بابك احمدی در تعبيری زيبا؛ صدای يوری را وقتی می‌گويد « من می‌تونم حرف بزنم»، به نگاه چشم‌هايی همانند می‌داند كه ناگهان بينا می‌شوند.


فيلم آينه با فرياد از سر شادی پسری ديگر ( اين بار، پسری خردسال ) به اتمام می‌رسد. گويی حالا كه هنرمند از گذشته رها گشته، آينده را فرياد می‌زند: «خاطرات كودكی كه سال‌ها مرا رنج می‌دادند به ناگاه محو شدند. سرانجام كابوس خانه‌ای كه بيشتر سال‌های كودكی من در آن سپری شده بود، از بين رفت. سالها پيش می‌خواستم خيلی ساده قلم را روی كاغذ به‌حركت درآورده و خاطراتم را بنويسم. آن روزها هيچ به‌فكر ساختن يك فيلم نبودم. بيشتر به‌فكر نوشتن داستانی بودم درباره‌ی سال‌های جنگ.» در اين حرف‌ها تاركوفسكی از خاطراتی می‌گويد كه او را دچار رنج كرده بودند. از كابوس‌هايی كه ديگر از بين رفته‌اند. فيلم آينه، تجلی همين رنج‌ها و كابوس‌ها ست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1386/05/19ساعت 15:58 توسط موسی زاده |

 ايثار هفتمين و واپسين اثر فيلم ساز فقيد روس آندري تاركوفسكي به راستي شايستگي آن را دارد تا وصيت نامة هنري اين شاعر سينما و سرايندة سرود تنهايي و جاودانگي انسان قلمداد شود . او كه در سال 1932 در خانواده اي فرهنگ دوست و اهل هنر و ادبيات زاده شد در تمامي آثارش كه هريك نگاره‌اي موزون از فطري‌ترين مفاهيم الهي بشر از تنهايي و بيماري و مرگ تا عشق و ايمان و اميد به شمار مي‌روند با حساسيتهايي در خور به ارتقاي زيبا شناسي صوتي و تصويري سينما پرداخت و با ارجاعات گوناگون و هر لحظه به مفاخر و مصاديق والاي فلسفه ، ادبيات ، نقاشي ، معماري ، موسيقي و نمايش به واقع بياني هايي تمام و كمال از ارتباط متقابل هستي انسان با آفرينش هنري خلق كرد و در اين راه همواره انديشمندي مؤمن و معتقد به رستگاري انسان در بارگاه قدسي باقي ماند . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1386/05/12ساعت 21:15 توسط موسی زاده |

کفيلم بخت كور به كارگرداني كريشكوف كيشلوفسكي 1981 است اين فيلم شايد نسبت به سه گانه رنگهاي آبي سفيد و قرمز براي عموم شناخته شده نباشد در بين فيلم هاي كيشلوفسكي فيلم هاي كوتاه مستند فرار كرده است غرب زندگي رمزوه شهروندان كارگران گرچه اشكارا فيلم ساز سياسي نبود به زودي دريافت ويژگي سياسي كشور از اين معقوله گريزي نيست سانسور فيلم كارگران باعث ترديد بيان حقيقت شد و حادثه هنگام ساختن بعنوان مدرك در حادثه جنايي فيلم داستاني هنري افزون تري مي داد بهتر به تصوير بكشد اولين فيلم هاي داستاني واقعيتهاي اجتماعي بوده با شويه مسند گونه ساخته شده فيلم هاي اخر او اين اثار اغلب تصوير گر زندگي ادمي رو به ازهلال بود بخت كور با تاكيد انتخاب عقلاني انسان و نه اجتماع .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1386/05/12ساعت 12:28 توسط موسی زاده |

 
بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
 
  در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
 
  همچون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی


 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/10ساعت 10:49 توسط موسی زاده |

من خويشاوند نزديك هر انساني هستم . نه ايراني را به غير ايراني ترجيح مي دهم نه انيراني را به ايراني . من يك لر بلوچ كرد فارس ، يك فارسي زبان ترك ، يك افريقائي اروپائي استراليائي امريكائي آسيائي ام ، يك سياه پوست زردپوست سرخ پوست سفيدم كه نه تنها با خودم و ديگران كمترين مشكلي ندارم بل كه بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوستم احساس مي كنم . من انساني هستم ميان انسان هاي ديگر بر سياره ی مقدس زمين ، كه بدون ديگران معنائي ندارم .

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت 17:40 توسط موسی زاده |

«فلسفه به راستى درد فراق است، اشتياقى درونى براى در خانه بودن در همه جا.» نواليس
چيزى كه امروز نامش فلسفه است از همان زمان پيدايش نزد يونانيان و به نام لوگوس، بر اساس ضديت با ميتوس يا همان اسطوره شكل گرفته است. اسطوره حاصل رويابينى آدمى است درباره سرچشمه ها، درباره رويدادها، درباره سر هر چيز. روياى اسطوره اى انسان چشم انداز او را هرچه فراخ تر و بلكه بى نهايت مى كند و از سماوات گرفته تا قعر آب ها را جولانگاه خيال او مى گرداند. فلسفه در آغاز جنبشى بوده بر ضد اين اسطوره سازى، بر ضد اين رويابينى. غافل از اين كه خود نيز رويابين است، گيريم از گونه اى ديگر. فرق لوگوس و ميتوس نه در ذات رويابينى شان كه در نوع رويايى است كه مى بينند. اگر اسطوره به وقايع، به واقعيت شاخ و برگ مى دهد، اگر اقليم هاى جديدى در برابرمان ظاهر مى كند و اينچنين زندگى ما را غنا مى بخشد، روياى فلسفى شاخ و برگ را مى زند، واقعيت را مى پيرايد، پوست مى كند و در اين سير درونى و رو به مركز هرچه مى يابد به كنارى مى زند تا بلكه باز بيشتر به عمق برود، آن هم در سوداى رسيدن به كُنه، به كانون. و براى من، من شيفته رويابينى اين هر دو نوع رويابينى با هم و از رهگذر رابطه ديالكتيكيشان لذت بخش مى شوند. فلسفه رويايى است كه در زبان و با زبان تحقق مى يابد و اسطوره در تصوير، با تصوير.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت 17:22 توسط موسی زاده |

عمل هنر، رهایی دانش از قید هوا و اراده و ترک نفس و منافع مادی آن و ارتقا به مرتبه شهود حقیقت است. مقصد علم، جهان است با اجزاء آن و مقصد هنر، جزء و فردی است که جهانی در آن نهان است. یک اثر هنری هر چه بتواند صورت افلاطونی شیء را بهتر نشان دهد، به موفقیت نزدیکتر است. به همین جهت غرض از تصویر یک شخص مطابقت محض نیست؛ بلکه غرض آن است که تا حد امکان بعضی از صفات اساسی یا کلی انسان را عرضه بدارد. در ادبیات نیز نمایش صفات فردی ( با قطع نظر از صفات دیگر ) به نسبت تجسم مثال و نمونه کلی طبقه آن فرد ، اهمیت بیشتر پیدا می کند؛ نظیر فاوست، دون کیشوت و ... .
مقام هنر از علم بالاتر است؛ زیرا علم از راه کوشش برای جمع مواد و استدلال احتیاط آمیز به هدف می رسد و هنر آنا از راه شهود و تجلی به غرض خویش نایل می گردد. برای علم داشتن موهبت و استعداد لازم کافی است؛ ولی هنر احتیاج به نبوغ دارد. یک نمایشنامه حزن انگیز از آن جهت زیبا و هنری است که ما را از مبارزه فردی دور می سازد و وادار می کند تا به دردها و رنجهای خود با دیده بالاتری بنگریم. هنر غم و اندوه زندگی را تسکین می دهد؛ زیرا ما را از امور جزیی و زودگذر به جهان کلی و ابدی می کشاند. به قول
اسپینوزا ، ذهن هرچه بیشتر منظر جاودانی اشیاء را ببیند، به همان قدر در ابدیت سهیم است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت 17:12 توسط موسی زاده |

  • «آرزو کردن چقدر شعف انگیز است، اما وقتی به آرزو خود رسیدیم، شعف از درون ما رخت برمی بندد.»
  • «آن که پرنده نیست نباید بر پرتگاهها آشیان سازد.»
  • «اراده موجب آزادی است زیرا خواستن، آفریدن است، این است تعلیم من و تنها کار شما آموختن فن آفریدن خواهد بود.»
  • «اگر شما دشمن دارید، بدی او را با خوبی پاداش ندهید زیرا این امر موجب شرمساری او می‌گردد ولی به او وانمود کنید که او با این عمل خود برای شما خدمتی انجام داده‌است.»
  • «انسان هرچه را می‌باید می‌تواند کرد و هرگاه کسی گوید که نمی‌تواند کرد این خود دلیل است بر این که او از روی جدیت اراده نمی‌کند.»
  • «این واقعیتی است که روح ترجیح می‌دهد به سوی بیماران و اندوهمندان فرود آید.»
  • «با آدمیان زیستن دشوار است. زیرا خاموش ماندن بسی دشوارتر است.»

  • ادامه مطلب
    + نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت 16:38 توسط موسی زاده |

    بطور کلی دو دوره در زندگی حرفه‌ای سارتر وجود داشت. اولین دورهٔ زندگی حرفه‌ای او دورهٔ پس از نوشتن اثر معروف‌اش، هستی و نیستی، بود. سارتر به آزادی بنیادی انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادی است.»

    در دومین دورهٔ حرفهٔ زندگی‌اش، سارتر به‌عنوان روشن‌فکری فعال از نظر سیاسی شناخته می‌شد. سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز به‌طور رسمی به عضویت حزب کمونیست درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایده‌های اگزیستانسیالیستی‌اش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشت‌اش را تعیین کند. وی هم‌چنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند.

    در سال ۱۹۶۴ سارتر برندهٔ جایزهٔ ادبی جایزه نوبل ادبیات شد ولی از پذیرفتن آن امتناع ورزید. در همین سال، رئیس سازمانی شد به نام دفاع از زندانیان سیاسی ایران که کارش تا پیروزی انقلاب ۱۹۷۹ ادامه داشت.

    سارتر در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت. خاکستر او در گورستانی در پاریس به خاک سپرده شد. پس از مرگ سارتر، سیمون دوبووار کتابی با نام مراسم وداع در مورد مرگ وی نوشت.

    + نوشته شده در یکشنبه 1386/05/07ساعت 18:7 توسط موسی زاده |

     ساده است  ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد

           ساده است   بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی

                                  او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش

        ساده است   لغزشهای خود را شناختن  با دیگران زیستن به حساب ایشان

                                                        گفتن که من اینچنینم

    ساده است  چگونه می زییم    باری زیستن سخت ساده است 

                                                                                      پیچیده نیز هم   

    + نوشته شده در جمعه 1386/05/05ساعت 15:50 توسط موسی زاده |

      برفی سنگین نشست

                                درختی زیبا شد

                                                   درختی ش کس ت    

    + نوشته شده در جمعه 1386/05/05ساعت 15:36 توسط موسی زاده |

                      من

                       نه آدمم   نه گنجشک       

                                  اتفاقی کوچکم

                                        هربار می افتم

                                                            دو تیکه می شوم

                 نیمی را باد می برد 

                                          نیمی را مردی که نمی شناسم      

    + نوشته شده در جمعه 1386/05/05ساعت 15:32 توسط موسی زاده |

       اصطلاح "deconstruction"از ابداعات ژاک دریدا است و او آن را برای برجسته کردن تفاوت میان برداشت خود از فلسفه در برداشت سنتی از فلسفه به کار می گیرد.

                وی در نوشته ها و مصاحیه های گوناگون"deconstruction را تعریف ناپذیر دانسته و آن را گونه ای رمزآمیزو عرفانی "تجربه امر محال"تلقی کرده است.تاریخ فلسفه چیزی نیست جز رشته ای از کوشش های مکرر و عبث برای یافتن به معیارهایی که بتواند پایه و اساسی برای روشنی معنا باشد.ولی هدف "deconstructionبرآشفتن رویای عقل در رسیدن به درک قطعی و نهایی حقیقت و معنای اولیه است.

             مشکل پیش روی "deconstruction

     "deconstruction  دریدا باید پاسخی برای این پرسش داشته باشد که چه گونه میتوان تمامی معنا بخشیدن ها را که در "لوگوس"ریشه دارند  ـ به ویژه حقیقت را ــ به دست "deconstructionسپرد بی آن که این کوشش خود گونه ای  معنا بخشیدن باشد.

    + نوشته شده در سه شنبه 1386/05/02ساعت 10:8 توسط موسی زاده |

                                                      اول کلمه بود وکلمه خدا بود

     امروز ما هم قدم در دنیای مجازی شما گذاشتیم.راستش وبلاگ نویس خوبی نیستم. ولی سعی می کنم که بعدا بهتر شود

         اگر کم و کاستی پیش آمد به برزگیتون این حقیر رو ببخشید.

             

     

    + نوشته شده در سه شنبه 1386/05/02ساعت 9:8 توسط موسی زاده |