دوست عزیزی (روزبهان) از من می خواستند درباره ديالکتيک منفي آدورنو چیزی بنویسم . اول مطلبی را یادآور شوم که من بیشتر به مسایل فلسفه ي هنر می پردازم .اما نظر آدورنو در مورد حقيقت هنري و فلسفه هنر از دیالکتیک منفی بر خاسته است.
او مي گويد فلسفه به مفهوم «سيستم» ناممکن است چرا که همه چيز دگرگون مي شود.«ثابت ها، که ثابت پذيري شان به وجود آمده است، نمي توانند از پوسته متغيرها بيرون بيايند چنان که گويي حقيقت در تملک ما باشد. حقيقتي که با جوهر يکپارچه شده است، تغيير خواهد کرد؛ تغييرناپذيري حقيقت، اوهام «فلسفه اوليه» هستند».
آدورنو به گفته مارکس بر میگردد که " جهان را تغيير بايد که فيلسوفان به اندازه كافي جهان را تفسير كردند".
در واقع فلسفه ناممکن است. آنچه امکان پذير است، نفي دائم است، مقاومت تخريب گرانه در برابر هر تلاشي که جهان را در اصلي يکه و منفرد محبوس کند.
تفکر آدورنو، ديالکتيک منفي بودن نيست (که نظريه يي متافيزيکي است) بلکه نفي متافيزيک و معرفت شناسي است . قصد او ضدتماميت خواهي است.او نمي گويد که هيچ معياري براي حقيقت وجود ندارد و هيچ نظريه يي ممکن نيست يا عقل، ناتوان است بلکه برعکس او مي گويد نظريه، امکان پذير و ضروري است و اين عقل است که ما را هدايت مي کند. تمام بحثش اين است که عقل هرگز بدون اينکه در «بيگانگي» بيفتد، نمي تواند گام اول را بردارد و روشن نيست که چطور گام دوم يا بعدي را برمي دارد. نقطه شروعي در کار نيست و فهميدن اين واقعيت، دستاورد بزرگ ديالکتيک است.