کساییکه من رو ميشناسن وشكل زندگي من رو ديدن ميدونن كه چقدر آدم بي برنامه اي هستم.راستش اونا بيشتر اين جوري حس ميكنن تا خودم, نميشه گفت بي خيال زندگي هستم (ولي شايد بي خيال شكل زندگي كه ديگران دارند یا به دنبالشن هستم و از اين بابت خوشحالم). ولي خودم هم قبول دارم كه هدف مشخصي نداشته و شايد هم نخواهم داشت....
من از اين شکل زندگي راضي هستم ولي نمي دونم كه چرا ديگران دايه ي مهربونتر از مادر شده اند.
از جمله دوستان جان بنده كه بيشتر از من فكر دفاع از پايان نامه ام هستند و يكي ميخواهد به خودشان بگويد كه شما كه كاردفاعتان تمام شده چكار كرديد كه من.....
در حالي كه كمتر از 20روز به امتحان ارشد مانده است .وبعضی دوستان خوب دارن میخونن..نميدانم چرا اين روزها بيشترذهن منو روانكاوي فروید و لاكان و ژيژك درگير كرده تا فلسفه هنر و ارشد....